سریولی نام مردی شاعر بود که در جنگلهای شمال در خانه ی ییلاقی اش زندگی می کرد ... یگانه دلخوشی شاعر این بوده که پرندگان هنگام کوچشان سر راه در خانه ی او اتراق می کرده آواز سر می دادند ...
شبی شیطان پشت در خانه ی سریویلی آمده و با او به سخن گفتن می پردازد از او کمک که جای خواب و اقامت است می طلبد ، سریویلی که مایل نیست به شیطان اجازه ی ورود دهد امتناع می کند بین آنها لفظا درگیری می افتد و بالاخره شیطان با حیلت فراوان راه می یابد و در حکم جای خواب ناخن و موی و گیس خود را کنده و بستر می سازد از آن ... صبح که ملعون از خانه ی سریویلی شاعر به در می رود موی و ناخن هایش به شکل مار و گزندگان در آمده و تمام ده را پر می کنند ... سریویلی برای نجات ده می کوشد اما خویشان سریویلی پنداری که وی دیوانه شده جادوگران را برای شفای وی می آورند و ......
خانه ی سریویلی خراب می شود ... سالها از آن ماجرا می گذرد و پرندگان از کوه گل آورده خانه ی وی را دوباره می سازند اما افسوس که دیگر پرندگان در خانه ی او آواز نخواندند و سریویلی تا ابد غمگین ماند .
" با نگاه مهربانش سریویلی در همه این جلوه ها می دید
یک به یک را در مقام جلوه می سنجید .
خوب می کاوید چشمانش
آن دلاویزان رنگین را
آن دلاویزان برای او
ساز می کردند نغمه های شیرین را
و از آنها سریویلی را به دل می بود لذتها ..."
" شبی سنگین
آمدش بر پشت در ،
مانده در ره حیله جویی ،
نابجایی از پلیدیهای خاکی زشت تر بنیاد و رویی. "
"باد چست و چابک و توفنده بر ابش سوار آمد
همچونان دیوانگان تازنده سوی کوهسار آمد
در همین دم سیل و باران ناگهان جستند
از کمین گه شان ."
" پس بدون هیچ تردیدی سریویلی
از ره سوراخهای در به هوش خود توانست
بشناسد آن بدانگیز جهان را
در سرشت تیره ی او خواند فکرتهای سنگین زیان را :
« وای بر من ! جنس مطرودی زیان آور
می نماید مهر با من . در شبی اینگونه طوفانی
می رسد زی من به مهمانی
مثل اینکه بامی از بامم نه کوته تر بدیده .... » "
نوشته شده توسط فاطمه تیموری در شنبه نوزدهم آذر 1390 ساعت 1:17 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
چرا حلقه ازدواج باید در انگشت دوم باشد؟
مراحل زیر را انجام دهید تا معجزه ای شگفت انگیز را متوجه شوید
ـ ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی دستهای چپ و راستتان را پشت هم بچسبانیدچهار انگشت باقیمانده را از نوک آنها به هم متصل کنید به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست یکدیگر متصل هستند.
ـ سعی کنید انگشتهای شست را از هم جدا کنید انگشتهای شست نمایانگر پدر و مادر هستند انگشتهای شست میتوانند از هم جدا شوند زیرا تمام انسانها روزی میمیرند به اینصورت پدر و مادر روزی ما را ترک خواهند کرد.
ـ دوباره انگشتهای شست را بهم متصل کرده و سعی کنید انگشت های چهارم را از هم جدا کنید انگشتهای چهارم یعنی همان انگشت اشاره نمایانگر خواهر و برادران هستند آنها هم برای خود همسر و فرزندانی دارند این هم دلیلی است که آنان ما را ترک کنند.
ـ حالا پس از متصل کردن انگشتهای اشاره سعی کنید انگشتهای میانی را از هم جدا کنید انگشت های میانی نمایانگر خود ما هستند که وجود آنها نشانه ارتباط ما با کل اعضای خانواده میباشد.
ـ اکنون انگشتهای میانی را روی هم بگذارید و انگشتهای کوچک را از هم جدا کنید انگشتهای کوچک نماد فرزندان هستند دیر یا زود آنان ما را ترک میکنند تا به دنبال زندگی خود بروند.
ـ انگشتهای کوجک را نیز روی هم بگذارید سعی کنید انگشتهای دوم را باز کنید به احتمال زیاد متعجب میشوید که به سختی میتوانید آنها را از هم جدا کنید به این دلیل که آنها نماد زن و شوهر هستند و برای تمام عمر به هم متصل باقی خواهند ماند.
عشق های واقعی همیشه و همه جا بهم متصل باقی خواهند ماند.
این مطلب برگرفته از اساطیر چینی است...

نوشته شده توسط فاطمه تیموری در دوشنبه هفتم آذر 1390 ساعت 11:0 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
باز امشب دل برایت بیقراری میکند
در غم عشقت چه معصومانه زاری میکند
باز امشب چشم من تر میشود از گریه ام
گریه از عشق من امشب پاسداری میکند
گر تو باشی در کنارم تا ابد ای نازنین
چشم و قلبم لشکر غم را فراری میکند
مهرو ایمان و وفا هست کوله بارم خوب من
هرسه عشقت را برایم خواستگاری میکند
نوشته شده توسط فاطمه تیموری در جمعه چهارم آذر 1390 ساعت 2:23 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
آدم به خذا خیانت کرد!! ...
خدا درد آفرید ... غم آفرید ... تنهایی آفرید ... بغض آفرید ...
اما راضی نشد ... کمی تامل کرد ...
آنگاه عشق آفرید!
نفس راحتی کشید !
انتقامش را گرفته بود از آدم !!!
نوشته شده توسط فاطمه تیموری در چهارشنبه دوم آذر 1390 ساعت 7:55 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
نظر یادتون نره ها
یک نفر دلش شکسته بود
توی ایستگاه استجابت دعا
منتظر نشسته بود
منتتظر،ولی دعای او
دیر کرده بود
او خبر نداشت که دعای کوچکش
توی چار راه آسمان
پشت یک چراغ قرمز شلوغ...
او نشست و باز هم نشست
روزها یکی یکی
از کنار او گذشت
روی هیچ چیز و هیچ جا
از دعای او اثر نبود
هیچ کس
از مسیر رفت و آمد دعای او
با خبر نبود
با خودش فکر کرد
پس دعای من کجاست؟
او چرا نمی رسد؟
شاید این دعا
راه را اشتباه رفته است!
پس بلند شد
رفت تا به آن دعا
راه را نشان دهد
رفت تا که پیش از آمدن برای او
دست دوستی تکان دهد رفت
پس چراغ چار راه آسمان سبز شد
رفت و با صدای رفتنش
کوچه های خاکی زمین
جاده های کهکشان
سبز شد
*او از این طرف، دعا از آن طرف
در میان راه
باهم آن دو رو به رو شدند
دست توی دست هم گذاشتند
از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند
وای که چقدر حرف داشتند
او دیگر مجبور نبود روزها و شبها
تنها و منتظر باشد

نوشته شده توسط فاطمه تیموری در سه شنبه یکم آذر 1390 ساعت 4:0 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
بچه ها جونم دوشتای عشیشم نظر یادتون نره ها!![]()
نوشته شده توسط فاطمه تیموری در دوشنبه سی ام آبان 1390 ساعت 7:44 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
کاش هرگز نمی دیدم تورا ..کاش انتهای امید زندگی می توانستم فراموشت
کنم .. یا شبی چون آتش سوزان دل در فراز سینه خاموشت کنم ... کاش
چون خواب گریزان از دیده ام نیمه شب ها یاد رویت می گریخت .. مرغ دل
افسرده حال و بسته پر ..از دیار آرزویت می گریخت ...کاش از باغ خوش رویای
تو دفتر اندیشه ام پر می گرفت ..فارغ از اندیشه ی هجران وصل .. زندگی
بی عشقت از سر می گرفت ...کاش احساس نیاز دیدنت از وجودم چون
وجودت پر می گرفت در دلم آتش نمی زد آن نگاه ..کاش آن شب چشم هایم
کور بود..کاش آن شب در گلستان خیال..ای گل وحشی نمی چیدم تو راتا
نسوزم در خزان آرزوها... کاش هرگز نمی دیدم تو را...

نوشته شده توسط فاطمه تیموری در دوشنبه سی ام آبان 1390 ساعت 7:43 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
بچه ها جونم دوشتای عشیشم نظر یادتون نره ها!
نوشته شده توسط فاطمه تیموری در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 ساعت 9:31 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
پسرها مثل « مخلوط كن » هستند
. در هر خانه يكي از آنها هست ولي نميدانيد به چه درد ميخورد
: پسرها مثل « آگهي بازرگاني » هستند
. حتي يك كلمه از چيزهائي را كه ميگويند نميتوان باور كرد.
: پسرها مثل « كامپيوتر » هستند
. كاربري شان سخت است و هرگز حافظه اي قوي ندارند.
: پسرها مثل « سيمان » هستند
. وقتي جائي پهنشان ميكني بايد با كلنگ آنها را از جا بكني.
: پسرها مثل « طالع بيني مجلات » هستند.
. هميشه به شما ميگويند كه چه بكنيد و معمولاً اشتباه مي گويند.
: پسرها مثل « جاي پارك » هستند
خوب هايشان قبلا" اشغال شده و آنهائي كه باقي مانده اند يا كوچك هستند يا جلوي درب منزل مردم
: پسرها مثل « پاپ كورن » ( ذرت بو داده ) هستند
. بامزه هستند ولي جاي غذا را نمي گيرند
: پسرها مثل « باران بهاري » هستند
. هيچوقت نميدانيد كي مي آيند ، چقدر ادامه دارد و كي قطع ميشود
: پسرها مثل « پيكان دست دوم » هستند
. ارزان هستند و غير قابل اطمينان
: پسرها مثل « موز » هستند
. هرچه پيرتر ميشوند وارفته تر ميشوند
: پسرها مثل « نوزاد » هستند
در اولين نگاه شيرين و با مزه هستند اما خيلي زود از تميز كردن و مراقبت از آنها خسته مي شويد.
نوشته شده توسط فاطمه تیموری در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 ساعت 9:28 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
اگه دخترا نبودن کی یه ساعت جلو آینه وایمیساد؟
اگه دخترا نبودن پسرا به کی متلک میگفتن؟
اگه دخترا نبودن کی به مامان جون کمک میکرد؟
اگه دخترا نبودن پسرا از صبح تا شب با کی حرف میزدن؟
اگه دخترا نبودن کی درس میخوند؟
اگه دخترا نبودن کی ناز میکرد؟
اگه دخترا نبودن کی از سوسک میترسید؟
اگه دخترا نبودن کی جیغ میزد؟
اگه دخترا نبودن کی خودشو واسه پسرا لوس میکرد؟
اگه دخترا نبودن کی خواهرشوهر میشد؟
اگه دخترا نبودن جراحای پلاستیک دماغ کیو عمل میکردن؟
اگه دخترا نبودن کی عزیز بابا بود؟
اگه پسرا نبودن کی مامانو رو دق میداد؟
اگه پسرا نبودن کی خونه رو میکرد باغ وحش؟
اگه پسرا نبودن تو دانشگا استاد کیو ضایع میکرد؟
اگه پسرا نبودن دخترا به کی میخندیدن؟
اگه پسرا نبودن دخترا کیو سرکار میزاشتن؟
اگه پسرا نبودن دخترا کیو تیغ میزدن؟
اگه پسرا نبودن کی تو کلاس میرفت گچ میاورد؟
اگه پسرا نبودن کی آشغالو رو میزاشت دم در؟
نوشته شده توسط فاطمه تیموری در شنبه بیست و هشتم آبان 1390 ساعت 11:22 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
<-BlogAbout->
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY